نه - تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 0:26
-یه لحظه صبر کن، این قبض ها رم پرداخت کنیم بعد بریم.سرم را تکان دادم. البته او که نمی دید. پشت ترک موتور بودیم. باد توی صورتم می زد. گره شالم را کمی شل تر کردم تا باد توی گردنم بپیچد و موهایم را به بازی بگیرد.موتور ایستاد. دختر و پسری پشت یک جسم بزرگ که فکر می کردم برق میدان را تامین می کند نشسته بو
ده - تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 0:26
همون چادرت رو پوشیده بودی. تو پذیرایی خونمون جلوت ایستاده بودم. چشمام پر از اشک بود. باور نمی کردم که دوباره می بینمت. گفتم:-می دونی چقدر امروز حسرت بغل هاتو دارم؟؟لبخند زدی. پر از حسرت بودم. پر از غصه. دستامو دورت حلقه کردم و سرمو گذاشتم رو شونه ت...مهمون داشتیم. یخچالو که باز کردم پر از دسر و غذای
یازده - تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 0:26
نشسته بودم روی جدول های جلوی آزمایشگاه. از دور چهره اش را نمی دیدم اما می توانستم با اطمینان بگویم کیست. هیکل باریک و کشیده اش گویای همه چیز بود.سرم را پایین انداختم و وانمود کردم ندیدمش. میخواستم درس بخوانم. امتحانم کمتر از ده دقیقه دیگر شروع می شد.-سلامصورتم را بالا آوردم. مرا دیده بود. اگر صدایش ...
مریم - تاریخ: 1396/3/25 ساعت: 17:27
در نزد، آمد داخل، یک راست رفت روی تخت نشست و خیره شد به من. نگاهش نکردم.یعنی یادم نیست دقیقا چکار می کردم. احتمال زیاد زل زده بودم به صفحه آبی رنگ مانیتور و به سرعت جواب پیام ها را می دادم.-اوم... الهه! میدونی گل مورد علاقه من چیه؟!انگشتانم روی کیبورد ساکت شدند. روی صندلی به طرفش چرخیدم.-گل مورد علا
شش - تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 10:31
من یک نویسنده ام.یک دخترک نویسنده...دخترکی که می نویسند و می نویسند و باز هم می نویسند.از آنچه در قلبش می گذرد می نویسند.می نویسد تا همگان بدانند.او نیز می تواند یک نویسنده باشد.یک نویسنده ی کوچکبا قلبی کوچک......
هفت - تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 10:31
نمی دونم کجام، شاید بدونم؟ نمیدونم.هوا تاریکه، یه نور محوی از بالای سرم میخوره تو چشمم، صورتم رو بالا میگیرم.ماهه، بالای سرم یه گردی بزرگ تاریکیه که وسطش ماه می درخشه.اون بالا، بیرونه،انگار که ته یه چاه بزرگ خشک ایستاده باشم.صدای باد لای چاه تاریکم می پیچه. دستامو روی صورتم می ذارم. صورتم صافه، هیچ
falling is just like flying - تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 16:15
مرگ، چیزی نیست که بخواهد به همین راحتی بیاید و به همین راحتی برود.یعنی لامذهب یک چیزیست که گاهی ازش فراری هستیگاهی به استقبالش می روی،امروز که نهچهارشنبه بود.کاملا ناگهانی، کاملا مسخره، کاملا عجیب،برای رد شدن از میدان بزرگ رسالت تهراناز روی پل هوایی اش رفتم.خیلی کم پیش می آمد پل هوایی را امتحان کنم
دو - تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 16:15
همیشه فکر میکنم مرتب کردن اتاق وقت تلف کردن محض است.اما همیشه هم عاشق دخترهایی بودم که اتاق مرتبشان دخترانگی خاصی داشت.قشنگ بود،خانه را مرتب میکنم.به اتاقم که می رسم آن حس راحتی مرا در خود می بلعدو من خودم را وسط شلوغی اتاقم رها میکنم.اتاقم که شلوغ باشددورم شلوغ استاحساس تنهایی دیگر وجود ندارد...
سه - تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 16:15
من یک نویسنده ام.یک دخترک نویسنده...دخترکی که می نویسند و می نویسند و باز هم می نویسند.از آنچه در قلبش می گذرد می نویسند.می نویسد تا همگان بدانند.او نیز می تواند یک نویسنده باشد.یک نویسنده ی کوچکبا قلبی کوچک......
چهار - تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 16:15
-ببین رفیق، باس بعضی وقتا فکر نکرد، یعنی اگه کله صبح فکر کله پاچه افتادی عب نداره، اما وختی یاد آخرین دفعه ای که باش کله پاچه زدی میفتی، اصن آتیشت می زنه لاکردار. واس همینه که میگمت بعضی وقتا نباس فکر کرد.
پنج - تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 16:15
گاهی وقتا وسط خیابون، زیر آفتاب داغ، تو اوج فکر، یکهو یه جمله یادت میاد.که همه چیز یادت میره،خیابونآفتابفکرات...سبک بال، از ته دل می خندی و قهقهه ت می پیچه بین بوق ماشین ها. +من نفهمیدم، ینی چی؟ ینی دوزت داره؟-آره ننه، الان داره الهه ناز گوش میده و خیره شده به آسمون:))